بَف!!!

سلام دوستای خوب و مهربونمقلب

ممنون که با وجود غیبتهای طولانیه ما چراغ اینجا رو روشن نگه میدارین.خجالت

راستش من قبول دارم که اگه مامانم زود زود نمینویسه تصقیر خودمه!!زبان

اگه فرهنگ لغاتم رو به موقع آپ نمیکنه تصقیر خودمهناراحت

اگه سر ماه گردهام نمیاد وبلاگ آپ کنه و عکس کیکایی که برام میپزه بذاره بازم تصقیر خودمه!ناراحت

چون خیلی خیلی زیاد شیطونی میکنم! شیطانو اصلا آروم و قرار ندارمزبان

تازه شبم که میشه درست نمیخوابم و مامان نمیتونه استراحت کنهشیطان

برای همین همیشه خسته و بی حوصله است!!ناراحت

ولی الان بلاخره اومده تا در مورد اولین برفی که من دیدم بنویسه.از خود راضی

امسال اینجا بر خلاف سالهای گذشته حسسسابی برف اومدهورا

خدایا شکرت.خیال باطل

اولین برفی که اومد 16 دی ماه بود.از خود راضی

انقدر مامان ذوق زده بود هی میرفت پشت پنجره و میگفت آخجووووونم برف!!قلب منم کلی ذوق زده بودم و هی میگفتم بَف تا بغلم کنن و از پشت شیشه برف رو ببینم.قلب

عصر که بابا اومد شال و کلاه کردیم و رفتیم پارک حسابی عکس گرفتیمتشویق

من حسسسابی هیجان زده شده بودم و با صدای بلند ذوق میکردم و میخندیدم.قلب

 

 

 

 

 

خیلی سرد بود و مامان و بابا نگران من و آویسا بودن نشد آدم برفی درست کنیم.ناراحت

برای همین به عکس گرفتن با این آدم برفی بزرگ که یه آقایی کنار مغازه اش درست کرده بود اکتفا کردیم!!چشمک

 

 

 

فرداش خاله زهرا قلب(عروس عمه عزت جونم) به مامان گفتش که بیاین با هم آدم برفی درست کنیم.از خود راضی

من و آویسا رو فرستادن خونه مامانجون شیرین منتظرو خودشون رفتن خونه عمو مهرداد آدم برفی درست کردنقهر

غروب که شد بابایی اومد منو برد تا افتخار بدم و با آدم برفی خوشگلشون عکس بگیرم!!نیشخند

ایناهاااااااااشعینک

 

چند روزی گذشت و من هر روز از پشت پنجره بَف ها رو چک میکردم تا اینکه یه روز صبح که بیدار شدم دیدم شبش حسسسابی بَف اومده بود. هورااینبار مامان از خاله زهرا دعوت کرد بیان خونمون رفتیم تو حیاط مامان بزرگم حسسسابی بازی کردیم

 

 

 

 

و مامان اینا یه آدم برفی خوششششگل دیگه درست کردن اینبار خانم بود!مژه

 

اینم من و آدم برفی که آویسا دلش میخاست کوچولو باشه!! قلب(چرا شال و کلاهه منو برداشته؟؟ابرو)

 

 

بلههههه امسال خدا نعمتش رو تموم کرد و یه روز دیگه هم باز کلی برف اومد ولی دیگه ما انواع اقسام آدم برفی ساخته بودیم و بَف بازی کرده بودیم دیگه از خونه بیرون نرفتیم!!زبان

پنج شنبه ای هم که گذشت رفتیم خونه دایی حسین تولد دوسالگی آرسام جون.هورا خیلی بهمون خوش گذشت.تشویق

آرسام عزیزم تولدت باز هم مبارکقلبماچ

اینم عکس دسته جمعیمون بچه ها دارن تولدت مبارک میخونن

 

55342_(69).gif55342_(69).gif55342_(69).gif55342_(69).gif55342_(69).gif

از چپ به راست:

من، آویسا، هادی، آرسام، زهرا و هامان اونی هم کلاهش فقط پیداس علی هستش.نیشخند

 

 

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پویا.ع

آوش کوچولو اهل کجایی؟

مامات مینا

آوش کوچولویه نازززز[ماچ]خیلی جیگری عزیزم[پلک][قلب]

نبات

چقدر آدم برفی..ماشالا[نیشخند] [بغل]

مونا

وااااااااااای خداااااااااااااااااا..... جوووووووووووووووووونم بخورم تو رو مننننننننن[خوشمزه] چه آدم برفیای خوشملییییییییییییییی[قلب]

زینب

سعلاااااااااااااااااااااام به به به به ....مامان فاطمهههههههههههههه....به به به به.....جیگر طلای من.... جیگریه منننننننننننننننن....لپ گل انداخته ی منننننننننننننننننننننعشق منننننننننن کجا بود آقا پسر من؟؟ نبود این چند وقتتتتت؟؟؟؟ مامان پاتمه؟؟؟ این عروسه تو حیاطتونو وقعا خودتون درست کردین؟؟ چقدره قشنگهههههههههه[تعجب] مرحباااااا....آفریییییین ما یه فسقلی درست کردیم.تازه کلی هم بهش افتخار کردیم !!!![نیشخند] بزنم به تخته هنرمندینا[قلب]

همکلاسی

مازنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که اسودگی ما عدم ماست سلام ودرود فراوان مطالب وبتون بسیار مفید فایده و آموزنده س ...دست مریزاد با افتخار به وب بنده دعوتی و منتظر حضور سبز و پر مهر شما هستم...[گل]

خاله ستاره

تو و آبجی آویسات چقد ماه و خوشگلین! ماشاا... خدا برا مامان پاتمه , بابایی نگهتون داره جوجولی ها چه آدم برفیای خوشملی واااای چیگد بزرگن

النا

سلام بر فاطمه جوووونم [قلب] خوبی؟ یه مدت نبودم کلی دلم براتون تنگ شده بود [بوسه][گل]

النا

ای جوووووووووووووونم این پسر خوشگل و ببین خدا چقدر بزرگ شده [قلب] وااای چه آدم برفی های خوشگلی درست کردید! من عاشق اون کوچولوئه شدم که کلاه و شال ِ آوش و برداشته[بوسه][گل]

مامان شینا

طفلی پسرمون چه دردی کشیده با مریضیش ایشالا روزای بد برنو برنگردن مامانش تو ساخت آدم برفی هم خیلی مهارت داری [دست]