در آستانه دوسالگی

سلام دوستان.قلب خرداد ماه هم تموم شد و دیگه وارد ماه تولد من میشیم تا دوساله شدنم چیزی نمونده.هورا

در آستانه دوسالگی من پیشرفت خیلی زیادی توی حرف زدن داشتم. دیگه تقریبا همه چیز میگم و میتونم جملات کوچولوی خوشگل بسازم.عینک

گفته بودم چنتا از رنگ ها رو یاد گرفتم الان دیگه کامل هر رنگی رو میشناسم حتی طوسی، قَبِه ای، سیپید، سومه ای و سیاه. نکته جالب اینه که مثلا به آبی روشن میگم آبی و به آبی تیره میگم آبی تر!!نیشخند و به همین ترتیب رنگ های تیره روشن رو از هم جدا میکنم.تشویق

شکل هندسی مُثَثَث و مُبَیَع رو هم یاد گرفتم. همچنان شدیدا عاشق بابا سنجی و پاتیک و اَچَنگ هستم و همش از مامان میخوام عکس اینا رو برام بکشه.نیشخند

یه نکته جالب دیگه اینکه، یادتونه  خیلی که نی نی بودم مامان میگفت شبکه مورد علاقه من پی ام سی هستش؟ هم چنان تا تلوزیون روشن میشه من این شبکه رو میخوام خیال باطلو پیرو همین علاقه الان تعداد زیادی از خواننده ها رو میشناسم. همین که آهنگی شروع میشه فورا خواننده رو اعلام میکنم و حتی از روی صدا بدون تصویر هم میدونم الان کی داره میخونه.

گوگوش، لیلا، ابی، منصور، سیابش، مویین، دایوش، دَندی (اندی)، و حتی خیلی خواننده های کمتر مشهور مثله سیپیده، بَلی (ولی)، آزاد!! رو هم میشناسم. عینک

توانایی دیگه ام کار با موبایل در حد حرفه ایه!! آخ با وجودیکه مامان و بابا معمولا گوشی دست من نمیدادند من کار با موبایل هاشون رو کامل یاد گرفتم و تا چشمم به موبایل مامان میفته با نهایت مظلومیت میگم اجاجه هستااااا!!! اگه مامان بگه نه اجازه نیستابرو میگم بوس بوسماچ  و تا داره بوسم میکنه موبایلو از دستش در میارم،شیطان خلاصه که مامان مجبوره همش گوشیو از دستم قایم کنه.آخ

 

 

عاشق بازی پو هستم. مامان میگه پو روی گوشی من دچار بحران هویتی شده!!!خنده از بس من بر میدارم تمام لباساشو آبی میکنم و براش سیبیل کلفت میذارم و بعد آویسا میاد همه جاشو صورتی میکنه و براش مُجه میذاره!!زبان

اینم یه نمونه از خواهر برادرانه های ما جلوی کامپیوتر.قلب

 

 

مامان عاشق عکس پایین و نوع نشستن منه.ماچ

 

 

هفته گذشته بود که من به شدت مریض شدم. ناراحتشبش تا چهل درجه تب داشتم ناراحتو وقتی مامان پارچه نمدار میاورد میذاشت رو پام خودم میکشیدم رو بدنم و تا پارچه کنار میرفت با ناله میگفتم پاچه بیذار!! داگه!! (داغه!) خدا رو شکر زیاد طول نکشید.نگران

زیاد عکس جالب نداریم.خجالت

این یکی یه روز صبحه که با بابا حاجی اینا رفتیم یه جای خوش آب و هوا صبحانه خوردیم.عینک

 

 

اینم یه شب توی پارک که میخوام سبد رو خودم به تنهایی ببرم. کمی راه هم بردم سبد رو.زبان

 

 

و این یکی هم توی عروسی ارسطو پسر عمه مامان بود. ازین نی نی خوشگل خوشم اومده بود و کنارش مینشستم ولی نی نی برام ناز میکرد.ناراحت

 

 

انشالا پست بعدی مربوط به تولد من هستشهورا

 

پی نوشت: اسم نویسنده وبلاگ از مامان پاتمه به ماماتِمهقلب تغییر یافت!! مامان پاتمه رو آویسا میگفت لبخندمن مامان رو ماماتِمه صدا میکنم!چشمک

/ 19 نظر / 81 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هانا

آوش جان سالروز زمینی شدنت مبارک ...[گل][گل][قلب]

نبات

ماشالا چه بزرگ شده[قلب] بچه بشین شبکه پویا ببین..دهه[نیشخند]

آزیتا

عزیزمممممممممممم....تو این عکسا بزرگ شدن و تغییراتش کاملا مشهوده....ماشاءالله...خدا حفظش کنه .....

z

چه عجب که بالاخره آپ کردین!! چقدر از دفعه قبل بزرگتر و آقاتر شده هزارماشالاه. آبی تر! خیلی شیرین بود

mahdis

salaaaaaaaaaam khaaale jooooon khoooobid? vaaaaaaaay khaaale man mimiram vase in pesaret khaaale ' azize delame delam barash ye chike shode boooood [قلب][خجالت][ماچ]

جیران

ای جوووونم نانازی چه قدر بزرگ تر و آقا تر شدی عزیییزم[قلب][ماچ]

درسا و مامان آرزو

ُسلام پسمل کوچولو ی خوشگلمون پیشاپیش تولد دو سالگیت مبارک باشه مامان فاطمه عزیز درمورد کارهای طراحی اگه کمکی خواستی حتما بهم بگو البته هدیه آوش هستشاااااا وبلاگم و حتما ببین dorsadesign.blogfa.com و دیگه اینکه مامانی خصوصی میذارم برات امیدوارم وقت کنی و جواب بدی شدید به راهنمایی هات نیازمندم

مهسا

عزیییییییییییزم الهی قربون اون شکلت برم خره[ماچ][ماچ][ماچ] منم عاشق اون عکست شدم که مامان دوس داره قیافت زدنیه[چشمک]

غفاری

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز... و دویدن که آموختی، پرواز را ... راه رفتن بیاموز، زیرا راه­هایی که می­روی جزئی از تو می­شود و سرزمین­هایی که می­ پیمایی بر مساحت تو اضافه می­کند... دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود­باشی، دیر می شود... و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی... من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادهـا از رفتن بـه مـن چیزی نگفتنـد، زیـرا آنقـدر در حرکت بودنـد کـه رفتـن را نمی­شناختند. پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند. کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می­فهمید... و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می­دانست... آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت... --------------------------------