سلام و صد سلام177617_big_smileb.gif

دوم تیرماه امسال من و مامان و بابا و آویسا به همراه مامانِ بابایی107416_smiley_tools_4.gif راهی مشهد و زیارت امام رضا شدیم.

 

 

 

اولین بار بود که من سوار هواپیما شدم و خیلی ذوق داشتم. مامان و بابا جوری برنامه ریزی کردن که کمترین زمان رو توی فرودگاه باشیم تا حتی الامکان از آتیش سوزوندن من تو فرودگاه جلوگیری کنند.52952_(12).gif 

توی راه رفت خسته بودم و خوابم برد

 


 

راستش رو بخواین به خاطر شیطونی های من مامان و بابا اصلا نفهمیدین چی گذشت بهشون81872_ghayem.gif

توی رستوران هتل یه لحظه روی صندلی بند نمیشدم81872_ghayem.gif

توی راه حرم مدام نق میزدم خسته شدم بغلم کنید 81872_ghayem.gif

توی حرم میخواستم هر جایی دلم میخواد برم81872_ghayem.gif

تو بدترین زمان ها وقتی به دسشویی خیلی دور بودیم جیش داشتم!!!29682_gholi_poshte_parde.gif

خلاصه کنم مامان و بابا رو از مسافرت اومدن پشیمون کردم

مامان و بابا ------»57119_oregonian_gaah.gif621221_LaieA_011.gif

 

و --------»632021_LaieA_041.gif398719_boredsmiley.gif

 

و در آخر ------------»527919_bujcdvf48m9w69wp.gif214920_Cherna-facepalm.gif

فقط زمانی که توی اتاق بودیم به لطف شبکه پویا کمی مینشستم و اذیت نمیکردم!!19482_eva.gif

 

 

 

این عکس  ها توی مجتمع تجاری آرمان مشهد گرفته شده

 

 

 

و اینم  توی شهربازی پروما 

 

 

 

روز برگشت دقیقا روز تولد من بود 538419_flirtysmile3.gif

موقع برگشت خبری از خواب نبود و راه افتاده بودم توی هواپیما و نمیخواستم بشینم روی صندلی

خداروشکر به سلامتی به خونمون رسیدیم.29682_gholi_poshte_parde.gif

مامان جون شیرین 770019_heartshape2.gifو مهسا 16069_give_heart.gifو خاله حمیده 560619_heartshape1.gifبرام هدیه تولد خریده بودن و مامان هم گفت یه کیک کوچولو بخریم  تا شمع سه سالگیم رو فوت کنم  

 

مامانجون خاور هم اومدن و کلی زحمت کشیدن قلب

 

 

خلاصه تولد سه سالگیم اینجوری گدشت

 

 هالا بقیه خاطراتم رو روی عکس ها میگم16069_give_heart.gif

پسرک موطلایی توی گندمزار طلایی

 

 

 تنها اسباب بازی که کمی منو مشغول میکنه لگوهام هست308817_2qcmh45.gif  

 

 

 

یه روز به وسایل آویسا دست زده بودم و بعد از ترسش اومدم اینجا مثلا قایم شدم!!!81872_ghayem.gif

 

 

 

تو اوج شیطونی هام از بس بدو بدو میکنم خسته میشم مامان بابا میبینن چند لحظه صدام نمیاد و هر جایی که هستم خوابم برده 

 

 

 

حدود دو هفته پیش بابایی منو برد آرایشگاه و موهامو کوتاه کرد مامان گفت بعد از آرایشگاه بیاین آتلیه از آوش عکس بگیرم وقتی رفتیم مامان مشتری داشت و تا مشتری رو راه بندازه من اونجا خرابکاری کردم از غفلت مامان و بابا استفاده کردم کیف آرایشگاهمو برداشتم و با قیچی یه حالی به موهام دادم 83082_(33).gif

 

مامان از شدت نا امیدی گفت اصلا نمیخوام عکس بگیرم ببرش خونه

 

بعد بابایی میخواست موهامو بتراشه که مامان پادرمیونی کرد گفت زشت میشه زیاد معلوم نیست و خلاصه نتراشیدن موهام رونیشخند

 

 یه جریان مامان یادش اومد که البته تقریبا دو سه ماه پیش بود یعنی هنوز سه ساله هم نشده بودم!!

من و آویسا با هم حسابی دعوا کرده بودیم بعد آویسا اومد گفت: آوش جون هر چی باشه ما خواهر برادر هستیم بیا آشتی کنیم

بعد من با یه لحن خیلی قشنگی گفتم: برو باااابااااااا مگه ما بچه کوچولو هستیم که قهر و آشتی کنیم!!!!

مامان در اون لحظه: تعجبتعجب 

 یه روز رفته بودیم باغ گلها من برعکس آویسا اصلا همکاری نکردم و همین یکی دوتا عکس هم به زور گرفته شده ازم56562_ghati1.gif

 

 

 

 

 

 

 

و اینم یه حسن ختام پدر پسرونه

 

 

 

 مامان میگه:

 

آوش کوچولوی مناسمایلی های جینگیلی

گلوله انرژی مثبت من

عاشق همه شیطنتهای کودکانتم560619_heartshape1.gif

عاشق اون معصومیت چشماتم که تو اوج شیطنت هم دیده میشه

منو ببخش اگه گاهی کم حوصله میشمخجالت

منو ببخش اگه خستگی ها و درگیریهای زندگی گاهی نمیذاره پا به پای همه خنده هات با صدای بلند بخندم خجالت

از صمیم قلبم دوستت دارم فسقلی دوست داشتنی من636019_1237379fdqxrvb3f.gif

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط ماماتِمه | نظرات ()
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه