شهریور و مهر تمام شدند و سری به این وبلاگ نزدم!!!!خجالت

خودم هم نمیدانم چه بلایی سرم آمده که انقدر تنبل شده ام!! دوربین از دستم افتاده و دیگر مثل قبل گاه و بیگاه عکس نمیگیرم اگر هم بگیرم به جای دوربین با وسیله ای که همیشه همراهم هست یعنی موبایل عکس میگیرم!!آخ

همان شکلی شده ام که همیشه دلم نمیخواست بشوم!!افسوس

درگیر زندگی! و در گیر و دار زندگی چیزهایی که برای مهم بود، مثل همین ثبت کردن خاطرات بچه ها، فراموشم شده است!افسوس

بهانه هم که خدا رو شکر زیاد است! وقت نمیکنم! آوش نمیذاره پای کامی بشینم، کارهای خانه و بیرون برایم فرصتی نذاشته!خجالت

نه اینکه این ها دروغ است! نه اینکه وقت اضافه زیاد دارم و در حال تفریحم! نه اینکه آوش اوج همکاریست آخولی حقیقت این است که اگر بخواهم میشود!! میشود که مثل قبل کمی از این ور بزنم و کمی از آن ور و باز هم فعال شوم!
ولی دلیل چیز دیگریستخنثی

شاید دلمردگی هایم زیادی اوج گرفته!! شاید دیگر خسته شده ام احساس پوچی آنقدر شدید شده که دنیای زیبای کودکانه هم مرا به وجد نمی آورد.خنثی

انقدر از دنیا دلگیرم که نمیتوانم لبخند بزنم و بی تفاوت وارد دنیای کودکانه شوم! ناراحت

دلم خیلی پر است و اینجا جای نوشتنش نیست!لبخند
اینجا خانه کوچکِ آوش کوچکِ من است!بغل

باید از خاطرات او بنویسم و از شیطنت ها و شیرین زبانی های بی حدشقلب

گلوله آتش شاید بتواند پسرک این روزهای ما را توصیف کند.قلب

آرام و قرار ندارد.

آنقدر قلبش مهربان است و آنقدر دستان کوچکش بخشنده که حد ندارد.قلب

برای دوماه غیبت چند تا عکسی دارم که خیلی کم است ولی خوب باز هم از هیچ بهتر است!!خجالت

 

عکس پایین کیک دوسال و دوماه و دورزگی آوش جونِ که البته به نام بقیه هم تمام شد!چشمک

 

 

داره برای خرابکاری نقشه میکشه!شیطان

 

 

اینم پسر دوست داشتنی و نازِ دایی مرتضی، مَهراد خوشگلمونهقلبماچ

 

 

آوش با چاقو یه حالی به کیک بی زبون داد!!نیشخند

 

 

موهای پسرک خیلی بلند شده بود. این عکس قبل از آرایشگاه رفتنشه

قبل از رفتن به آرایشگاه میگفت: من موهام طلاس حیفه نچینین موهامو!!عینک

 

 

و اینم بعدشه. سعی کرد همون ژست قبلی رو بگیره ولی یادش رفته بود چجوری بوده حالتش!بغل

 

 

بدون شرحنیشخند

 

 

از اواخر شهریور آوش توی اتاق خودش تنهایی میخوابهاز خود راضی

بدون اینکه ذره ای بی تابی کنه یا ما رو اذیت کنه از همون شب اول خوابید تشویق

از بس ماهه عشقمقلب

 

اینم دسته گل چمد روز پیش پسرکم وقتی چند مین ساکت بود فقط!!آخ

 

 

آوش خیلی حرف میزنه! تقریبا در مورد هر چیزی هم باید اظهار نظر بکنه!!عینک انقدر شیرین حرف میزنه که دلم میخواد بخورمشخوشمزه

چند روز پیش سر سفره گفت: بابا گذا خومزه اس!مژه

بابایی گفت: بلهههاز خود راضی

آوش با اخم گفت: وقتی میگم گذا خومزه اس تو بگو موش جون!!منتظر

و منم غش کردم و از خنده قهقههو بوسه بارونش کردمماچ

چون غ رو گ تلفظ میکنه خیلی شیرینه حرفاشقلب

به بشقاب میگه بُشاگ!

به حتما میگه حَمتن

همچنان به مبل میگه لُمبنیشخند

به آشپزخونه میگه آبَش هونه

به بطری میگه بُرطی

به عقب میگه عَبَگ

خواهرش رو معمولا آویسا خانوم صدا میکنه! قلب


به گرفتم به گریفتم!!تعجبخنده

دیشب من و آویسا خانوم از کلاس برگشتیم زنگ زدیم کمی طول کشید و بعد آوش اومد پشت در و در رو باز کرد. تعجببهش گفتم بابایی کو گفت نماز میخونه!

انقدر ذوق کردم و بوسش کردم چون دستش به آیفون نمیرسه اومده بود پایین پشت درقلبقلب

البته ما حواسمون هست که در رو غریبه ها باز نکنه! لبخندوقتی و من و آوش تنهاییم معمولا در ورودی رو قفل میکنم تا نتونه بیخبر بره بیرون!لبخند

 

به امید فعال شدن دوباره ماماتمه!!خجالت

نوشته شده در دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط ماماتِمه | نظرات ()
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه