تست

این مطلب برای تست وبلاگ است!!ناراحت

 

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

[ شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ماماتِمه ]

[ نظرات () ]

دردر نامه مشهد + تولد سه سالگی

سلام و صد سلام177617_big_smileb.gif

دوم تیرماه امسال من و مامان و بابا و آویسا به همراه مامانِ بابایی107416_smiley_tools_4.gif راهی مشهد و زیارت امام رضا شدیم.

 

 

 

اولین بار بود که من سوار هواپیما شدم و خیلی ذوق داشتم. مامان و بابا جوری برنامه ریزی کردن که کمترین زمان رو توی فرودگاه باشیم تا حتی الامکان از آتیش سوزوندن من تو فرودگاه جلوگیری کنند.52952_(12).gif 

توی راه رفت خسته بودم و خوابم برد

 


 

راستش رو بخواین به خاطر شیطونی های من مامان و بابا اصلا نفهمیدین چی گذشت بهشون81872_ghayem.gif

توی رستوران هتل یه لحظه روی صندلی بند نمیشدم81872_ghayem.gif

توی راه حرم مدام نق میزدم خسته شدم بغلم کنید 81872_ghayem.gif

توی حرم میخواستم هر جایی دلم میخواد برم81872_ghayem.gif

تو بدترین زمان ها وقتی به دسشویی خیلی دور بودیم جیش داشتم!!!29682_gholi_poshte_parde.gif

خلاصه کنم مامان و بابا رو از مسافرت اومدن پشیمون کردم

مامان و بابا ------»57119_oregonian_gaah.gif621221_LaieA_011.gif

 

و --------»632021_LaieA_041.gif398719_boredsmiley.gif

 

و در آخر ------------»527919_bujcdvf48m9w69wp.gif214920_Cherna-facepalm.gif

فقط زمانی که توی اتاق بودیم به لطف شبکه پویا کمی مینشستم و اذیت نمیکردم!!19482_eva.gif

 

 

 

این عکس  ها توی مجتمع تجاری آرمان مشهد گرفته شده

 

 

 

و اینم  توی شهربازی پروما 

 

 

 

روز برگشت دقیقا روز تولد من بود 538419_flirtysmile3.gif

موقع برگشت خبری از خواب نبود و راه افتاده بودم توی هواپیما و نمیخواستم بشینم روی صندلی

خداروشکر به سلامتی به خونمون رسیدیم.29682_gholi_poshte_parde.gif

مامان جون شیرین 770019_heartshape2.gifو مهسا 16069_give_heart.gifو خاله حمیده 560619_heartshape1.gifبرام هدیه تولد خریده بودن و مامان هم گفت یه کیک کوچولو بخریم  تا شمع سه سالگیم رو فوت کنم  

 

مامانجون خاور هم اومدن و کلی زحمت کشیدن قلب

 

 

خلاصه تولد سه سالگیم اینجوری گدشت

 

 هالا بقیه خاطراتم رو روی عکس ها میگم16069_give_heart.gif

پسرک موطلایی توی گندمزار طلایی

 

 

 تنها اسباب بازی که کمی منو مشغول میکنه لگوهام هست308817_2qcmh45.gif  

 

 

 

یه روز به وسایل آویسا دست زده بودم و بعد از ترسش اومدم اینجا مثلا قایم شدم!!!81872_ghayem.gif

 

 

 

تو اوج شیطونی هام از بس بدو بدو میکنم خسته میشم مامان بابا میبینن چند لحظه صدام نمیاد و هر جایی که هستم خوابم برده 

 

 

 

حدود دو هفته پیش بابایی منو برد آرایشگاه و موهامو کوتاه کرد مامان گفت بعد از آرایشگاه بیاین آتلیه از آوش عکس بگیرم وقتی رفتیم مامان مشتری داشت و تا مشتری رو راه بندازه من اونجا خرابکاری کردم از غفلت مامان و بابا استفاده کردم کیف آرایشگاهمو برداشتم و با قیچی یه حالی به موهام دادم 83082_(33).gif

 

مامان از شدت نا امیدی گفت اصلا نمیخوام عکس بگیرم ببرش خونه

 

بعد بابایی میخواست موهامو بتراشه که مامان پادرمیونی کرد گفت زشت میشه زیاد معلوم نیست و خلاصه نتراشیدن موهام رونیشخند

 

 یه جریان مامان یادش اومد که البته تقریبا دو سه ماه پیش بود یعنی هنوز سه ساله هم نشده بودم!!

من و آویسا با هم حسابی دعوا کرده بودیم بعد آویسا اومد گفت: آوش جون هر چی باشه ما خواهر برادر هستیم بیا آشتی کنیم

بعد من با یه لحن خیلی قشنگی گفتم: برو باااابااااااا مگه ما بچه کوچولو هستیم که قهر و آشتی کنیم!!!!

مامان در اون لحظه: تعجبتعجب 

 یه روز رفته بودیم باغ گلها من برعکس آویسا اصلا همکاری نکردم و همین یکی دوتا عکس هم به زور گرفته شده ازم56562_ghati1.gif

 

 

 

 

 

 

 

و اینم یه حسن ختام پدر پسرونه

 

 

 

 مامان میگه:

 

آوش کوچولوی مناسمایلی های جینگیلی

گلوله انرژی مثبت من

عاشق همه شیطنتهای کودکانتم560619_heartshape1.gif

عاشق اون معصومیت چشماتم که تو اوج شیطنت هم دیده میشه

منو ببخش اگه گاهی کم حوصله میشمخجالت

منو ببخش اگه خستگی ها و درگیریهای زندگی گاهی نمیذاره پا به پای همه خنده هات با صدای بلند بخندم خجالت

از صمیم قلبم دوستت دارم فسقلی دوست داشتنی من636019_1237379fdqxrvb3f.gif

 

[ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ماماتِمه ]

[ نظرات () ]

آوش و نوروز 94 +ددر نامه یزد

سلااااااااااااام و صد سلام

وااااااای چه گرد و خاکی گرفته اینجا!!! 668520_viannen_24.gif .

ما اومدیم577719_hapydancsmil.gif

من حسابی بزرگ و آقا شدم308817_2qcmh45.gif

روزها که مامان میره آتلیه و آویسا هم میره مدرسه و بابا هم میره سر کار من میرم خونه مامان جون شیرین 16069_give_heart.gif

حسسسابی آتیش میسوزونم و شیطونی میکنم و از در و دیوار هم بالا میرم!!81872_ghayem.gif

بعضی مواقع با آویسا با هم مهربون هستیم من به حرفش گوش میدم میشم عروسک اون  بهم لباس میپوشونه و بازی میکنیم  ولی گاهی به حرفاش گوش نمیدم و اونم لج میکنه اینجور وقتا دعوا میشه و جیغ و داد راه میندازیم 399619_koc8w2z6c06mt1sw.gifمیریم سراغ مامان اونم معمولا میگه خودتون مشکلتون رو حل کنید!!. 236313_265.gif

عاشق کارتون دیدن هستم مخصوصا کارتون دورا55342_(69).gif .

هنوز کلمات خیلی زیادی رو اشتباه میگم

کلا خیلی چیزا رو برعکس میگم!19482_eva.gif

زَرها = زهرا

شَلها: شهلا

مِرهی = مهری

کاکشی = کاشکی

حَمتن = حتمن

حرف ق رو معمولا گ تلفظ میکنم و حرف گ رو بعضی جاها ق میگم

مثلا به چاقو میگم: چاگو بعد به چنگال میگم چنقال!!56562_ghati1.gif 

ازین چاقوهای پنیر خوری که دست رو نمیره بر میدارم میگم خطر نداره اسمشم گذاشتم چاگو بچقونه!!!!

 

 

آویسا داشت سی دی میدید من پریدم تو بغل مامان. مامان پرسید چی شده گفتم:

از سی دی آویسا میترسه بودم!!

 

اون بر اون بر هم یعنی این ور اون ور

اسپند باید دود کنیم برای حرف زدنم! 85642_efand.gif

بریم سراغ عکس هامون 51659_JC_cupidboy.gif

 

 

زمستون امسال برف خیلی کم بود یه روز که برف میومد من با تعجب پشت شیشه چسبیده بودم و نگاه میکردم.خیال باطل

 


 

 

 

 تا بالاخره مامان راضی شد مارو ببره تو حیاط تا کمی بازی کنیمنیشخند

 

 

اینم آوش در آخرین لحظات سال 93قلب

 

 

روز عید کنار هفت سیناز خود راضی


 

 

من و علی و آویسا روز عید خونه مامانجون شیرینقلب


 

انقدر برای عکس گرفتن ادیت میکنم که نگووووو از صدتا عکس شاید دوتاش خوب در بیاد نگاه کنیدچشمک

 

 

 

چند روز که از عید گذشت با دایی مرتضی و باباحاجی اینا رفتیم یه شهر دور که اسمش یزد بود. اونجا هم نذاشتم عکس زیادی ازم بگیرن!!عینک

 

 

باغ دولت آبادلبخند

 

 

 

 

ورودی مسجد جامعاز خود راضی

 

 

خانه وزیر

 

 

به بطری برداشته بودم و تو حوض آب بازی میکردم منو به زور از خونه وزیر بیرون بردند!!!گریه

 

 

کنار این صندوق قدیمی میخاستن از من عکس بگیرن

 

 

که دیدن اگه کمی دیگه بمونم صندق رو داغون میکنم و بی خیال شدن!!!شیطان

 

 

 

ماست خورونخوشمزه

 

گل پسر تر و تمیزقلب

 

 

اینم یه روز بهاری خوب که رفتیم گردش

 

این عکس مربوط به یه شبه که بدقلقی کردم خیلی گریه کردم و مامان بابا هم بهم توجهی نکردن تا همین جور روی مبل خوابم برد!ناراحت

 

دوچرخه سواری توی کوچهعینک

 

 

اینم از هنرای من مامان وقتی دید خیلی ذوق زده شد چون نمیدونست بلدم نقاشی بکشم!!تشویق

 

[ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٤:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ماماتِمه ]

[ نظرات () ]

این روزهای آوش و شغل جدید مامان

سلام دوستان.قلب

مامان فِطِمه!! نمیدونه از کجا شروع کنه و احوالات این روزهای منو چه جوری توصیف کنه!! از شیطنت هام بگه؟؟ آخاز شیرین زبونی هام بگه؟قلب از بد قلقی هام بگه!!گریه از کجا بگه؟

مامان و بابای من از دنیای پر از شر و شور پسر بچه ها چندان خبر نداشتن!! از بچه داری فقط دنیای صورتی و ملیح دخترونه رو میشناختن!! مژه

ولی من یه دنیای کاملا متفاوت رو بهشون نشون دادم پر از شر و شور و شیطنتنیشخند

تا دلتون بخواد آویسا رو اذیت میکنم!!!!شیطان اکثر مواقع عمدا سر به سرش میذارم و خوشم میاد جیغش در بیاد!!شیطان ولی گاهی که پسر خوبی هستم و به حرفش گوش میدم دوتایی بازی میکنیم این جور وقت ها مامان فرصت میکنه کمی با عشق به ما نگاه کنه و قربون صدقمون بره!!قلب

گاهی اوقات که مامان میخاد ابهت و اقتدار به خرج بده و با لحن قاطع بهم میگه یه کاری بکنم من ابهتش رو میشکنم!! 

کلا حال مامان گرفته میشه!! شیطان

مثلا مامان میگه آوش چرا اسباب بازی هاتو ریختی 

من میگم: چون دوس داشتم بریزم!!

مامان زود بیا جمع کن

من: دلم نمیخواد جمع کنم خودت جمع کن!!

 

اینجور وقتا مامان دلش میخاد سرش رو به دیوار بزنه!!آخ

چنتا از کلمه هایی که با مزه میگم:

 

دُمکه: دکمه

امسالتیز: اسمارتیز

لفطن: لطفا

سوییش: سوییچ

تُمخه: تخمه

چاگ کن: قاچ کن

مَگازه: مغازه

نگاشی: نقاشی

الان کلمات بیشتر به فکر مامانی فطمه نمیرسه!!

راستی مامانم تغییر شغل داده و یکی از دلایلی که انقدررر کم پیدا شده همینه. مامان مدتیه یکی از آرزوهاشو دنبال کرده و با مهسا جون دوتایی آتلیه افتتاح کردن.خیال باطل الان خیلی وقته درگیر دوره دیدن و کارای راه اندازی بودن و بهدشم که هفت خان گرفتن مجوز آتلیه رو طی کردن 

چندتا عکس میذارم که تو آتلیه ازم گرفتن

البته من کلا یه بار رفتم آتلیه ماماننیشخند 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ماماتِمه ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه